|
(سایت مداحی کربلایی محسن احمدی) بانوای دلنشین کربلایی محسن احمدی دوشنبه شبـــــــها راس ساعت:21 نعمت آباد خ میرزایی جنب خیابان مینو حسینیه حضرت ابوالفضل العباس(ع)،سامانــــــه هیئت:09381954355،سایت سیاسی مذهبی،اشعار مذهبی،اشعار مهدوی،احادیث و روایات
| ||
|
داستان جالب گنجشک و خدای مهربان روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آ ید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد، و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست ، فرشتگان چشم به لب ها یش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود، با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست " گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام ، تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست ، سکوتی در عرش طنین انداز شد ، فرشتگان همه سر به زیر انداختند، خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود ، خواب بودی ، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند ، آن گاه تو از کمین مار پر گشودی ، گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود، خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی....... اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ، ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت ، های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد. داستان جالب گنجشک و خدای مهربان روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آ ید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد، و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست ، فرشتگان چشم به لب ها یش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود، با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست " گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام ، تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست ، سکوتی در عرش طنین انداز شد ، فرشتگان همه سر به زیر انداختند، خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود ، خواب بودی ، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند ، آن گاه تو از کمین مار پر گشودی ، گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود، خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی....... اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ، ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت ، های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد. [ چهارشنبه 27 شهریور 1392 ] [ 00:16 ] [ heiat110 ]
[
ارسال نظر(0)
]
|
||
| [ دانلود مداحی با صدای: کربلایی محسن احمدی ] [ danlod madahi : karbalaei mohsen ahmadi ] | ||